تبليغاتX
دلم تنگت شده

*
*
*
*
*
*
*
اشعار تلخ
دوباره مینشینم کنار دلتنگی و گذر زمان کلافه ام میکند

دوباره مینشینم کنار حسرت، مینشینم کنار التماس، کنار حیرت، اما

به خودم میگویم برخیز که عشق این نیست

گوش کن،میشنوی؟

چه خوب گفت سهراب:

((عشق صدای فاصله هاست، فاصله هایی که غرق ابهامند))

خود را غریق ابهام مکن

دوباره سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:25  توسط امید | 
به نام آنکه جوانه ی عشق را با نام آن زیبا رو(سپیده) در دلم زنده کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 14:44  توسط امید | 
چه جالبه این زندگی

روزای جدید.انگیزه.امید.فکر کنم کارم اینجا تموم شده.آخرین پست تقدیم به سنگ قبرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 17:3  توسط امید | 
روی  قبرم بنویسید با خطی درشت ***** کار من عشق بود عشقی درست

اما    ندانست  آنکه   با    من   بود      ***** او که ماه بود و سپید و عشق دوست

بد کردم  و بدی  دیدم   چه  زود ***** امید رفت و ماند قلبم و هرچه از اوست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:24  توسط امید | 
آهای تنهایی٬بیا اینجا

بیا تا با هم باشیم٬دوست باشیم٬تو وفادارترین یارم بودی.

بیا که قلبم از این رسم خسته است٬زمانه از امید سنگ ساخته٬بیا و من را بشکن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:18  توسط امید | 
آره دلم گرفته

از زیادی گناهم٬از کمی ایمانم

از سنگینی غمهام٬از سبکی عقلم

از بزرگی خدا٬از کوچیکی دنیا

از عزت عشق٬از خاری نفرت . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:13  توسط امید | 
کاش میدیدیم، اینهمه فاصله را، اینهمه دوری ها، اینهمه رنج و عذاب

کاش می فهمیدیم، که در این عالم بی رحم، جای این بازی نیست

جای این بازی بی معنا نیست

                                                               کار ما عشق است

عشقی که برای من و تو چون نفس است، کاش عشق من و تو به جدایی نکشد

کاش این دل تاب ماندن داشت، زندگی در حسرت

حسرت دیدن یار، که بدانی عشقت در دلش نفرت تو خو کرده

 

قلب من نای تپش هیچ ندارد، ذوق پرواز ز سیمرغ وجودم رفته

دیگر این زندگی رنگ ندارد،تو بگو باید ماند؟

 

کشتی آرزوهایم رفته، آینه لوح وجودم را شکسته

اما من هستم، چون خدایی هم هست، این امید گرچه شکست

ولی با یادت و با یاری حق سرزنده است.

۸۶.۱۰.۱۵ 

۲۴:۳۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:3  توسط امید | 
تنها ماندم   و هیچکس را در کنار خود نمیبینم   حتی کسی هم نیست که حتی به او نگاه کنم یا کسی که مرا نصیحت کند.

حتی کسی که می گفت«هیچ وقت مرا تنها نمیگذارد»هم نیست.

حال یقین پیدا کرده ام تمام این سخنان دروغ است.شایعه است و یا بهتر بگویم یک خواب است.تنها ۱ عشق پایدار است.عشقی که اگر عاشق و معشوق آن باشی  هیچ وقت شکست نمیخوری.از او دلخور نمیشوی  پشیمان نمی شوی و از همه مهمتر تنها نمی مانی و او کسی نیست جز «خدای یگانه».

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:51  توسط امید | 
چند روز پیش تولد عشقم بود اما ... حتی نمیتونستم بهش تبریک بگم...

داستان عشق من

یه روز توی دانشگاه با دوستم امیر داشتم صحبت میکردم و با هم به این نتیجه رسیدیم که نباید تا قبل ازدواج عاشق بشیم.دوست دیگه ام اومد که تازه شکست عشقی خورده بود و من بهش خندیدم که چرا عاشق شده.....

چند ماه بعد یعنی ۶ فروردین امسال واسه اولین بار که آف هام رو چک کردم چند نفری ادم کرده بودن...یکی از اونها آیدی من رو میده به خواهر کوچکش (سپیده جونم)...توی همون لحظه ی اول نمیدوم چی شد...یه احساس که اسمش رو گذاشتم عشق.

واسه فردای همون روز باهاش قرار گذاشتم.بارون شدیدی در حال باریدن بود با همه ی سختی ها خودم رو به محل قرار رسوندم اما کسی نبود.خیلی حالم گرفته شد.برگشتم و آن شدم که دیدم عشقم هم آن شده.خیلی شاکی شدم و ازش گله کردم...

از این تجربه درس نگرفتم و دوباره باهاش قرار گذاشتم که ببینمش اما این با هم نبود.اینبار گفت که توی ماشین نشسته بود...

عکسی که برای آیدیش گذاشته بود رو دیدم و دیوونه شدم...

بهش شماره ی دوستم رو دادم اما زنگ نزد این هم ۲ بار...

بعد چند وقت چت کردن و آشنایی مختصر شماره ی خودم رو بهش دادم و بهم زنگ زد.۴۸ دقیقه صحبت کردیم تا فقط بتونم ازش اجازه بگیرم که یه مدتی با هم باشیم و همدیگه رو بشناسیم که اگه ازم خوشش اومد با هم بمونیم تا...

چندین بار بهم زنگ زد و خیلی با هم صحبت کردیم تا اینکه یه روز که رفته بود سفر گفت یه خاستگار براش اومده و میخواد باهاش ازدواج کنه.قرار چت گذاشت که مثلا حرف های آخرمون رو بزنیم اما وقتی آن شد گفت من حرفی ندارم و تو حرفات رو بزن.خیلی شکه شده بودم و هیچی نمیتونستم بگم...

گفتم که از اول دوستش نداشتم...چون فکر میکردم راست میگه و واقعا داره ازدواج میکنه.نمیخواستم عذاب وجدان داشته باشه...

به همین سادگی از هم خداحافظی کردیم و همه چیز تموم شد تا...

دو ماه بعد یکی بهم مسیج داد و گفت دوستش (ویدا).گفت که باعث جدایی ما شده و حالا پشیمون شده...

ازش شماره ی عشقم رو خواستم و اون هم بهم دادش و بهش زنگ زدم.خیلی با هم بحث کردیم و بالاخره قبول کرد که بهم یه فرصت جدید بده(آخرین فرصت)...

به خودم گفتم که اینبار دیگه اشتباهی نمیکنم و کاری نمیکنم که دستش بدم...

تقریبا موفق شدم.واسه یه مدت احساس خوشبختی میکردم.البته توی این مدت یه کم دعوا هم میکردیم.یه بار به مرز جداییی رسیدیم که بهش گفتم عشقم رو بهت ثابت میکنم گفت چطوری...گفتم خودکشی میکنم اما نگذاشت گفت دوستم داره گفت اگهبلایی سر خودم بیارم خودش هم همین کار رو میکنه و قسم خدا رو خورد که هرگز تنهام نمیگذاره...

من قبول کردم هرچند که هنوز هم پشیمونم که از رفتن منصرف شدم.

نمیدونم چرا اما هر چند روز با یه آزمایش میومد و هر بار میگفت که چقدر صبرت زیاده...

انگار میخواست بفهمه که کجا کم میارم...

یه شب که با دوستان رفته بودم عروسی...ویدا مسیج داد...نمیدونم که چرا اینقدر راحت تونستم حرف هام رو بهش توی مسیج بگم...

گفت سپیده چی داره که خودش نداره...میگفت دوستم داره و میخواد که باهاش دوست بشم اما بهش گفتم که فقط سپیده جونم رو دوست دارم هرچند که من پسر خوبی نیستم و لیاقتش رو ندارم...

فردای اون روز به خواهرم زنگ زدم و گفت که یه خواب بد برام دیده.که یه چاقو خورده بهم و دارم میمیرم...ازم پرسید که چیزی شده؟ منم گفتم نه و داستان عشقم رو با شادی براش تعریف کردم و اون هم گفت"پس باید بساط عروسی رو برات جور کنیم"...فکر کنم خوشحال شده بود...

همون شب سپیده جونم مسیج داد و گفت که همه چیز تموم شده و اینکه دیگه حق ندارم بهش زنگ بزنم یا مسیج بدم...

داشتم دیوونه میشدم...بهش زنگ زدم اما هرچی ازش ژرسیدم دلیل این تصمیمش رو بهم نگفت...

اینجا بود که کم آوردم و گفتم خداحافظ

چند وقت گذشت و هر روز میخواستم بهش زنگ بزنم اما نمیتونستم.بالاخره زنگ زدم اما گوشیش خاموش بود.یه مسیج به ویدا دادم که حال عشقم رو ازش بپرسم جوابی نداد  و یه نفر زنگ زد گفت که من خواهر سپیده هستم و این خط مال منه و سپیده با گوشی من بهت مسیج میداد...

نمیدونید که چه حالی شدم...انگار یه خنجر توی قلبم فرو کرده بودن...نفسم بالا نمیومد...

اینجا بود که به خودم گفتم دیگه دوستش ندارم اما دلیل این کارش برام مهم بود...

باز مسیج دادم که بفهمم دلیل رفتنش چی بود...گفت دوستم همه چیز رو بهم گفت...

ویدا بهش گفته بود که من میخوام سر کارش بگذارم و دلش رو بشکنم و اون هم مثلا پیش دستی کرد و ازم انتقام گرفت...

و همه چیز تموم شد

همه ی خوشی هام تموم شد

انگار همه چیزم رو از دست دادم

خداحافظ ای دنیای رنگارنگ

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:21  توسط امید | 
                                   بغض
شايد بغض نشست در گلويم *** غير از تو چه داشتم بگويم
غير از تو چه داشتم که او را *** در بغض شکسته ام بجويم
اين گمشده را نمي شناسم *** در آينه هاي رو به رويم
لبخند بزن مرا صدا کن *** تا سر بزنم ز خود به رويم
نقشي است جهان بدون چشمت *** بي رنگ و چو باغ آرزويم
نه چشم کسي به انتظارم *** نه دست نوازشي به سويم
اينجا همه سو شب است و بن بست *** بگشاي دريچه اي به رويم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:15  توسط امید | 
                               قفس
بخند و باز کن قفل از زبانم *** بگو تا آيه اي ديگر بخوانم
تو باش آني که مي خواهم هميشه *** من اين هستم که مي گفتي هماني
نصيبي نه ندارم از بهارت  ***  شکوفا کن گلي را در خزانم
کسي مثل تو بايد پرسه مي زد *** تمام روز در اعماق جانم
زبس که ريخته جان و پر از من *** به قدر يک قفس شده آسمانم
اگر چه نيستي با شعرهايم *** تو را در ذهن کاغذ مي نشانم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:11  توسط امید | 
شهر من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:14  توسط امید | 
                                            محتاج
لبان تو مرا محتاج مردم مي کند امشب *** نگاهم رد پايت را تيمم مي کند امشب
زبتنم گرچه بسته حرفها در سينه مي جوشد *** همه ذرات جان من تکلم مي کند امشب
دلم درياي طوفاني ولي در خويش مي نالد *** تو را چون ساحلي سنگي تجسم مي کند امشب
من و تو آنچنان دوريم از روياي يکديگر *** که بيچاره دلم گاهي مرا گم ميکند امشب
دراز گيسوانت چون شبي از شانه مي ريزد *** دلم را پيچ و تابش پر تلاطم مي کند امشب
بر اوج برفگير شانه هايت خيره مي مانم *** تنت مارا اسير خان چندم مي کند امشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:42  توسط امید | 
                                 عشق بي همتا
اي نگاه مهر تو آينهء فرداي من *** رنگ چشمانت عسل ريز است اي درياي من
مثل گلهاي سحر مثل کبوترهاي عشق *** غرق شادي مي شود با ياد تو روياي من
نو بهار زندگي يک فصل از غمهاي توست *** من غمت را دوست دارم اي گل زيباي من
کاش مي شد زندگي را عشق را مهرباني را *** هديه ميدادم به تو اي عشق بي همتاي من
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:22  توسط امید | 
                                    نمي داني
دوباره برگ درختان شدند زنداني *** ولي چه فايده وقتي که تو نمي داني
کلاغهاي سياهي به من خبر دادند *** که باد برده تو را با خودش به مهماني
هنوز پنجره قهر است با من و تو عزيز *** و آسمان که گرفته است بغض طوفاني
شنيده اي که قرار است من بميرم باز *** کنار بستر من لحظه اي نمي ماني؟
دوباره پلک مرا خواب مي برد آرام *** و بعد سهم من از خواب چشم باراني
هنوز راه درازيست تو مي داني *** ولي تو رفته و باز هم نمي داني
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:44  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من امید هستم.یک پسر کوچولو که واسه عشقش یه وبلاگ درست میکنه چون فکر میکرد عشقش وبلاگ دوست داره اما....
وقتی خواستم وبلاگم رو بهش نشون بدم گفت که دوست نداره ببینتش.واسه همین یه مدت اصلا آپ نکردم.
حالا برگشتم اما عشقم رو از دست دادم...

نوشته های پیشین
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
پیوندها
حديث عشق
نجوای دل
مهرآوه
شعر!!!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان